یک لرد پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه بارینگتون، یک کالج نخبه برای ثروتمندان، ازدواج می کند. وظیفه یک خانم کمک به او در دنیایی است که از جامعه مخفی خود آگاه نیست. خداوند نمی تواند انتخاب کند که بقیه عمر خود را با چه کسی بگذراند. اما همیشه یک استثنا از قاعده وجود دارد. و من اتفاقاً او هستم.
من نذر می کنم. شما نذر می کنید. ما نذر می کنیم.
قرار بود با ارباب انتخاب پدر و مادرم ازدواج کنم. ثروت نمی تواند همه چیز را برای شما بخرد، وگرنه سال ها پیش آزادی داشتم. در عوض، والدین سختگیر من مطمئن شدند که زندگی کسل کننده ای را در عمارتی شبیه زندان داشته باشم.
اما در روز عروسیام، من را به مرد دیگری سپردند - خداوندی حتی بیرحمتر که خانوادهام از آن متنفر بودند.
تایسون رایلی کرافورد فقط من را برای انتقامش می خواست. من چیزی بیش از بدهی نیستم که باید پرداخت شود. من در این مورد نظری نداشتم پس وقتی نذرم را در جماعت گفتم، میدانستم که نذرشان را میشکنم. لعنت به عواقب
حیف که شوهرم را دست کم گرفتم و متوجه نشدم که او مصمم تر از من برای مجازات کردن من است تا موفق به فرار شوم. او باعث میشود که با کلماتی که به او میبستم خفه شوم.
با این حال حتی او هم نمی توانست ببیند که آینده ما چه خواهد بود. در نهایت، همه ما فقط مهره هایی در بازی هستیم که هیچ یک از ما نمی توانیم آن را ببریم مگر اینکه مایل به فداکاری نهایی باشیم... و حتی این ممکن است کافی نباشد.