
هاروکا زنده است، اما نه کاملاً زنده. زنده مانده اما شکوفا نشده است. او به عنوان یک خونآشام اصیل و برگزیده در قرن بیست و یکم، شکسته است. از وجود معمولی خود راضی است.
او با زندگی تمام شده است. اما زندگی با او تمام نشده است.
وقتی هاروکا درخواست رسمی برای نظارت بر یک مراسم باستانی خونآشامها در قلعه هرتسمونسو دریافت میکند، با اکراه خانهاش را ترک میکند تا با یک خونآشام اصیل دیگر ملاقات کند. این خونآشام آن چیزی نیست که او انتظار دارد. حقیقتاً، او برخلاف هر خونآشامی است که هاروکا تا به حال دیده است: محتاط، معصوم و با گرما و کشش گرانشی خورشید