
قرنهاست که هیچ پری فصل گرمی در پیکسی هالو به جنگلهای زمستانی نرفته است، و در حالی که بیشتر مردم از افسانههای هیولاهایی که در سرزمینهای یخزده کمین کردهاند میترسند، کلاریون نمیتواند از زیبایی آرام زمستان بیتفاوت بماند. اما زیر چشمان تیزبین پادشاه فعلی و وزرای فصلی دربار، کلاریون زمان کمی برای خیالپردازی دارد در حالی که روزهای تاجگذاری او رو به اتمام است.
این وضعیت ادامه دارد تا اینکه گزارشهایی مبنی بر عبور یک هیولا از زمستان به بهار به کاخ میرسد. کلاریون شکست دادن این تهدید را فرصتی میبیند تا ثابت کند که شایسته نقش جدید خود است. اما به جای یافتن یک هیولا در لبه زمستان، او میلوری، یک نگهبان جوان جنگلهای زمستانی را پیدا میکند. آنها با هم، در حالی که برای نجات سرزمینهایشان مسابقه میدهند، پیوندی غیرمنتظره برقرار میکنند.