
«پس، سمکیئل، خواهی دانست که جهان اینگونه به پایان میرسد.»
اما این جهان نبود. نه، جهان من بود.
دیانا بود.
جهان از ترس میلرزد، در حالی که آخرین ذره از انسانیت دیانا از او جدا میشود. و باید هم همینطور باشد. غم و اندوه دیانا را فرا میگیرد، هرگونه شباهت به خوبی را در درون او میسوزاند و رابطه نوپای بین او و لیام را تهدید میکند. اکنون، لیام باید او را از آستانه نابودی کامل بازگرداند، قبل از اینکه زمان به پایان برسد.