
«روزی روزگاری یک قلب شکسته» آغازگر مجموعهای جدید از استفنی گاربر است؛ مجموعهای دربارهٔ عشق، نفرینها و کارهایی که آدمها برای رسیدن به پایان خوش انجام میدهند.
اوانجلین فاکس تا جایی که یادش میآید همیشه به عشق واقعی و پایانهای خوش باور داشته… تا زمانی که میفهمد عشق زندگیاش قرار است با کس دیگری ازدواج کند.
او از شدت ناامیدی برای متوقف کردن این ازدواج و درمان قلب زخمیاش، با شاهزادهٔ دلها ـ موجودی کاریزماتیک اما خطرناک ـ معامله میکند. در ازای کمک او، شاهزاده تنها سه بوسه میخواهد؛ سه بوسهای که خودش زمان و مکانشان را تعیین میکند.
اما اوانجلین بعد از نخستین بوسهٔ وعدهدادهشدهاش میفهمد که معامله با یک موجود نامیرا، بازیای پرخطر است… و شاهزادهٔ دلها بسیار بیش از چیزی که او تعهد داده، از او میخواهد. او برای اوانجلین نقشههایی دارد؛ نقشههایی که یا به باشکوهترین پایان خوش ختم میشوند، یا به دلانگیزترین تراژدی.