
در این بازآفرینی دارک از افسانهٔ «دیو و دلبر»، بِل با لمسی ساده روی گل جادویی، خاطراتی ناگهان در ذهنش زنده میشود: تصاویری از مادری که گمان میکرد دیگر هرگز نخواهد دید و تکاندهندهتر اینکه آن زن همان جادوگری است که قلعه و ساکنانش را نفرین کرده است. شوکه و گیج، بِل و هیولا باید راز تاریکی را که بیستویک سال شکل گرفته، آشکار کنند. داستان میان کشف هویت، پیوندهای خانوادگی و افشای حقایق پنهانی میچرخد و پرده از پیچیدگیهای سرنوشت و جادو برمیدارد.