
خدای من، چقدر دلم میخواهد او را ببوسم. میخواهم گرمای لبهایش را روی لبهایم حس کنم. آیا او هم چنین چیزی میخواهد؟ اگر این اتفاق بیفتد، در آغوشم نرم میشود؟ یا کششی که میان ما جریان دارد ناگهان پاره میشود و چیزی وحشی را در وجود او—و در وجود من—آزاد میکند؟
دکتر فیون کین از یک دلشکستگی فرار میکند؛ زخمی که امیدوار است در شهر کوچک نبراسکا درمانش کند، دور از نامزدِ تقریباً سابقش و حرفه جراحیای که از مسیر خارج شده است. زندگی جدیدش ساده است: سرش پایین، کار سخت، و مطلقاً هیچ رابطه عاشقانهای. او دیگر نمیخواهد وارد همان سیرک شلوغی شود که در بوستون پشت سر گذاشته است.
اما خیلی زود، سیرک واقعی به سراغش میآید.
رز ایوانز، موتورسوار نمایشی، ده سال است که با سیرک سیلوریا در جادهها زندگی میکند؛ زندگیای که کاملاً باب میلش است—بهخصوص وقتی بیرون از نور صحنه، گاهی میل به قتل پیدا میکند. اما وقتی یکی از نقشههایش برای کشتن به هم میریزد و با پای شکسته باقی میماند، ناچار میشود در نبراسکا بماند؛ درست در خانهی دکتر شهر، مردی دوستداشتنی و کمی خورهکتاب.
مشکل اینجاست که همهی دلهای شکسته را نمیتوان بخیه زد.
و هرچه بیشتر در یک جا بمانی…
احتمال اینکه گذشتهات تو را پیدا کند بیشتر میشود.