
در رمان HEAVY، کالیستا پس از فروپاشی زندگیاش، مجبور میشود در کابینی دورافتاده با ناپدریاش که قاتلی محکومشده است، زندگی کند. او قصد دارد خانهای را که زمانی محل خاطرات خانوادگیاش بوده بازسازی کند، اما حضور مردی جذاب و خطرناک همهچیز را پیچیده میکند. رونان، پس از پانزده سال زندان، با آزادیاش کنار نیامده و حالا با ورود کالیستا، فرصتی برای رهایی از گذشتهاش پیدا میکند. این داستان تاریک و پرتنش درباره دو روح شکسته است که در تلاش برای ترمیم خود و یافتن عشق در میان آشوبهای درونیشان هستند.